وحالا دوباره...
سلامي به زيبايي آهنگ زندگيت
سلام سلامي از ته دل همچون عاشقانه هاي دل تنگم
سلامي از ته دل كوچك و تنگ اما عاشقم
سلامي پراز معنا به پر معنايي نگاه سرشار از عشق يك مادر
سلامي زيبا به زيباييه برفي كه الان داره مي باره
ديگه چجوري سلام كنم نميدونم !
براي من غير ممكن است حتي لحظه اي دلم را فرامو ش كنم و حرفش را بي اعتنا باشم
براي من دلم حرف آخر را ميزند با خنده اش ميخندم وبا گريه هايش آتش ميگيرم
براي من لحظه هاي مقدس تنهايي دلم حكم زيبا ترين و با شكوه ترين لحظه هاي خوب دنيا رادارد
براي من دلم همه چيز است دلي كه هزار پاره اش هزاران زخم كاري داردو مرحمي جز نگاه
مهربان او ندارد همانكه ميناي محبتش در نه قفس كه در خانه ي كوچك اما روشن دلم آرام گرفته
براي من دلم يعني تمام زندگي و من دل به تو دادم پس اي تمام زندگيه من تا هميشه بمان/
خيال تو يعني تمام آرامش نداشته ي سال هاي تنهاييو بي قراري دلم
به خود مي بالم كه چون تويي دارم
تو كه باشي پاييز هم برايم جوانه مي زند
تو كه باشي تمام ثانيه ها يم حرمت مي گيرند و جان
تو كه باشي انگار دنيا جور ديگريست
اي ستاره ي شب هاي تارم از آسمان من نرو و براي هميشه بدرخش
تقديم به ميناي محبت و پاكي
مجنونم كردي ورفتي شدي ليلاي فراري
حالا مهمون غمم من تو شباي بي قراري
دلمو كردي آواره پي تو مي گرده حيرون
تا بگيره از تو ردي تو ي اين دشت و بيابون
بيا وبده نجاتم از تو زندون جدايي
رو چشام بارون اشكي تو گلوم بغض صدايي
......................................................
و حالا بعد از ماهها دوري دلم اينگونه مي گويد:
آنروزها چه زود گذشتند
و اين روزها چه زودتر ميگذرند
آنقدر زود كه حتي طلوع و غروبشان را نمي فهمي
آهنگ زندگي با چنان سرعتي نواخته مي شود كه گوشمان انگار نمي فهمد
آمدنم را جشن ميگيرم نه براي اينكه آمدم و به خواسته رسيدم كه از باب آن جشن مي گيرم
كه دوباره چشماني مرا مي بينند و مرا مي خوانند
بازگشتم را جشن ميگيرم چون چشمانم ستاره هاي آشناي آسمان دوستي به نظاره مي نشينند
و حرف دل پر از دردشان را مي فهمم و حسشان ميكنم
آمدنم را جشن ميگيرم چون صداي پر زدن ميناي محبت در بي انتهاي ملكوت اين خانه ي محقرم
را دوباره با تمام وجودم مي شنوم
آمدنم را جشن ميگيرم چون تورا دوست دارم چون با تو مي مانم
اي تمام ستاره هاي نورانيه آسمان چشمان منتظرم دوباره بتابيد بر قلب من
كه اين روزهاي تنهايي و دوريم سخت و جان فرسا گذشت بر منو دل كوچكم
تازگي ها جور ديگري شده ام - خودم هم نميدانم چرا حالم تغيير كرده است
اما فقط اين را ميدانم كه دوست تا هميشه در اين حالت بمانم
راه به يك باره عوض شد و من اين راه جديد را با دقت خاصي
پي گرفته ام اميدوارم بيراه نباشد و آخرش به سرابي برگشت ناپذير نرسد
شايد عاشقانه هام رنگ پاييز داشته باشند اما دلم بهاريست
شايد كمي غم داشته باشم اما نور اميد به خدا هميشه بر قلبم مي تابد
شايد از دست خود و روزگار ناله سر ميدهم اما هميشه در انتظار فرداهايي
كه پنجره اش رو به روشني باز مي شود هستم و مي مانم
مسافر
آري من هنوزهم همان مسافرم همان دوست هميشگيه تو با امضاي ( قربان تو : دلتنگ)
هنوزهم دلم تنگ است آنقدر كه هيچگاه شايد رفع دلتنگيم نشود
راز دلتنگيم را جز با ثانيه هاي در گذر نگفتم كه هرچه اين لحظه ها بيشتر ميگذرند
دلتنگيه من هم بيشتر و بيشترو بيشتر ميشود اما آنقدر اين دلتنگي برايم شيرين است
كه هرگز آن را با چيزي عوض نميكنم و تقدس لحظه هاي تنهاييم را حرمت ميگذارم
دل من براي خودش دنيايي دارد كه فقط منحصر به خودش هست وبس
دل من دل من دل من الهي قربانش بشوم كه هر آنچه به سرش مي آورم
لام تا كام حرفي نمي زند و صبوري ميكند و سكوت را به من مي آموزد
صداي هيچ آهنگي نمي تواند همچون صداي نوازشگر سكوت محض لحظه هاي
تنهاييم مرحم زخم هاي دل پاره پاره ام باشد
مسافري آن دورتر ها هست كه انتظارش را ميكشم مسافري كه من نامش را
گذاشته ام ستاره ي شبهاي تار
مي تابد بر ظلمتم
مي رسم ؟ مي رسد؟ آيا؟ نميدانم!
كاش برسم كاش برسد همين حالا
دارم اين بغضي كه مدتها نشكسته بود را فاش ميكنم آنهم با صدايي بلند
نفس هايم اكنون راحتتر كشيده ميشوند
اي ميناي محبت و مهرباني و پاكي هواي تو را داشتن چقدر خوبست
اي ستاره ي شبهاي تار م كمي پايينتر بيا تا با دست هايم لمست كنم
ميدانم تو از جنس آسمان و ماهي و من هيچ و هيچ و شايد فقط...........
بشكاف اين هواي دوري و انتظار را و بشكن بغض كهنه ي فاصله ها را
رهايم كن ازين حصار بي تو بودن وروشن كن چشم هايم را به نگاه چشمانت
نميداني چقدر دلتنگت شده ام خوب من !
نمي خواهم بيشتر از اين به دوري تو نزديك شوم
هواي بي تو بودن چقدر سرد و تاريك است اي خورشيد روشنم
بتاب بر من كه تابيدنت مرا جاني دوباره است
خوب ميداني كه بي تو زندگي آهنگي ندارد
توكه نيستي ديگر هيچكس برف هاي غم پشت بام دلم را پارو نميكند
آنقدر سنگين شده اند كه كوه يخي درد آور را بي تو تحمل ميكنم
حرف آخرشكستم را از ايني كه هست بيشترو بيشتر نكن
دوريت را به من نزديكتر نساز كه تابش را ندارم
اي جان من تو كيستي كه جسم و جانم همه نياز توست و بس
دستانم براي در آغوش گرفتنت لحظه شماري مي كنند
بي تو كابوس سراب مرا رهايم نميكند
بي تو لحظه هاي خوشي ديگر صدايم نميكند
بي تو حتي عكس روي طاقچه هم نگاهم نميكند
بي تو عاشقانه هاي دل تنگم همه رنگ و بوي غم بخود گرفته اند
بي تو تنهايي با من همنشين لحظه هايم شده است
بي تو گريه امانم نمي دهد
اي با تو زنده اي با تو روشن اي با تو آزاد
اي بي تو مرده اي بي تو خاموش اي بي تو در بند
گوش كن صدايم از هق هق نبودنت پر است
گوش كن صدايم از هقهق نبودنت پر است... .











