تبليغاتX
عاشقانه های دل ........تنگم

عاشقانه های دل ........تنگم

بنام آنکه مرابا امید به فرداهایی روشن آفرید.

وحالا دوباره...

 

 

سلامي به زيبايي آهنگ زندگيت

سلام سلامي از ته دل همچون عاشقانه هاي دل تنگم

سلامي از ته دل كوچك و تنگ اما عاشقم

سلامي پراز معنا به پر معنايي نگاه سرشار از عشق يك مادر

سلامي زيبا به زيباييه برفي كه الان داره مي باره

ديگه چجوري سلام كنم نميدونم !

 

        

براي من غير ممكن است حتي لحظه اي دلم را فرامو ش كنم و حرفش را بي اعتنا باشم

براي من دلم حرف آخر را ميزند با خنده اش ميخندم وبا گريه هايش آتش ميگيرم

براي من لحظه هاي مقدس تنهايي دلم حكم زيبا ترين و با شكوه ترين لحظه هاي خوب دنيا رادارد

براي من دلم همه چيز است دلي كه هزار پاره اش هزاران زخم كاري داردو مرحمي جز نگاه

مهربان او ندارد همانكه ميناي محبتش در نه قفس كه در خانه ي كوچك اما روشن دلم آرام گرفته

براي من دلم يعني تمام زندگي و من دل به تو دادم پس اي تمام زندگيه من تا هميشه بمان/

 

  

خيال تو يعني تمام آرامش نداشته ي سال هاي تنهاييو بي قراري دلم

به خود مي بالم كه چون تويي دارم

تو كه باشي پاييز هم برايم جوانه مي زند

تو كه باشي تمام ثانيه ها يم حرمت مي گيرند و جان

تو كه باشي انگار دنيا جور ديگريست

اي ستاره ي شب هاي تارم از آسمان من نرو و براي هميشه بدرخش

 

   تقديم به ميناي محبت و پاكي

مجنونم كردي ورفتي شدي ليلاي فراري

حالا مهمون غمم من تو شباي بي قراري

 

دلمو كردي آواره پي تو مي گرده حيرون

تا بگيره از تو ردي تو ي اين دشت و بيابون

 

بيا وبده نجاتم از تو زندون جدايي

رو چشام بارون اشكي تو گلوم بغض صدايي

 ......................................................

   و حالا بعد از ماهها دوري دلم اينگونه مي گويد:

  

آنروزها چه زود گذشتند

و اين روزها چه زودتر ميگذرند

آنقدر زود كه حتي طلوع و غروبشان را نمي فهمي

آهنگ زندگي با چنان سرعتي نواخته مي شود كه گوشمان انگار نمي فهمد

آمدنم را جشن ميگيرم نه براي اينكه آمدم و به خواسته رسيدم كه از باب آن جشن مي گيرم

كه دوباره چشماني مرا مي بينند و مرا مي خوانند

بازگشتم را جشن ميگيرم چون چشمانم ستاره هاي آشناي آسمان دوستي به نظاره مي نشينند

و حرف دل پر از دردشان را مي فهمم و حسشان ميكنم

آمدنم را جشن ميگيرم چون صداي پر زدن ميناي محبت در بي انتهاي ملكوت اين خانه ي محقرم

را دوباره با تمام وجودم مي شنوم

آمدنم را جشن ميگيرم چون تورا دوست دارم چون با تو مي مانم

اي تمام ستاره هاي نورانيه آسمان چشمان منتظرم دوباره بتابيد بر قلب من

كه اين روزهاي تنهايي و دوريم سخت و جان فرسا گذشت بر منو دل كوچكم

تازگي ها جور ديگري شده ام - خودم هم نميدانم چرا حالم تغيير كرده است

اما فقط اين را ميدانم كه دوست تا هميشه در اين حالت بمانم

راه به يك باره عوض شد و من اين راه جديد را با دقت خاصي

پي گرفته ام اميدوارم بيراه نباشد و آخرش به سرابي برگشت ناپذير نرسد

شايد عاشقانه هام رنگ پاييز داشته باشند اما دلم بهاريست

شايد كمي غم داشته باشم اما نور اميد به خدا هميشه بر قلبم مي تابد

شايد از دست خود و روزگار ناله سر ميدهم اما هميشه در انتظار فرداهايي

كه پنجره اش رو به روشني باز مي شود هستم و مي مانم

مسافر

آري من هنوزهم همان مسافرم همان دوست هميشگيه تو با امضاي ( قربان تو : دلتنگ)

هنوزهم دلم تنگ است آنقدر كه هيچگاه شايد رفع دلتنگيم نشود

راز دلتنگيم را جز با ثانيه هاي در گذر نگفتم كه هرچه اين لحظه ها بيشتر ميگذرند

دلتنگيه من هم بيشتر و بيشترو بيشتر ميشود اما آنقدر اين دلتنگي برايم شيرين است

كه هرگز آن را با چيزي عوض نميكنم و تقدس لحظه هاي تنهاييم را حرمت ميگذارم

دل من براي خودش دنيايي دارد كه فقط منحصر به خودش هست وبس

دل من دل من دل من الهي قربانش بشوم كه هر آنچه به سرش مي آورم

لام تا كام حرفي نمي زند و صبوري ميكند و سكوت را به من مي آموزد

صداي هيچ آهنگي نمي تواند همچون صداي نوازشگر سكوت محض لحظه هاي

تنهاييم مرحم زخم هاي دل پاره پاره ام باشد

مسافري آن دورتر ها هست كه انتظارش را ميكشم مسافري كه من نامش را

گذاشته ام ستاره ي شبهاي تار

مي تابد بر ظلمتم

مي رسم ؟ مي رسد؟ آيا؟ نميدانم!

كاش برسم كاش برسد همين حالا

دارم اين بغضي كه مدتها نشكسته بود را فاش ميكنم آنهم با صدايي بلند

نفس هايم اكنون راحتتر كشيده ميشوند

اي ميناي محبت و مهرباني و پاكي هواي تو را داشتن چقدر خوبست

اي ستاره ي شبهاي تار م كمي پايينتر بيا تا با دست هايم لمست كنم

ميدانم تو از جنس آسمان و ماهي و من هيچ و هيچ و شايد فقط...........

بشكاف اين هواي دوري و انتظار را و بشكن بغض كهنه ي فاصله ها را

رهايم كن ازين حصار بي تو بودن وروشن كن چشم هايم را به نگاه چشمانت

نميداني چقدر دلتنگت شده ام خوب من !

نمي خواهم بيشتر از اين به دوري تو نزديك شوم

هواي بي تو بودن چقدر سرد و تاريك است اي خورشيد روشنم

بتاب بر من كه تابيدنت مرا جاني دوباره است

خوب ميداني كه بي تو زندگي آهنگي ندارد

توكه نيستي ديگر هيچكس برف هاي غم پشت بام دلم را پارو نميكند

آنقدر سنگين شده اند كه كوه يخي درد آور را بي تو تحمل ميكنم  حرف آخر 

شكستم را از ايني كه هست بيشترو بيشتر نكن

دوريت را به من نزديكتر نساز كه تابش را ندارم

اي جان من تو كيستي كه جسم و جانم همه نياز توست و بس

دستانم براي در آغوش گرفتنت لحظه شماري مي كنند

بي تو كابوس سراب مرا رهايم نميكند

بي تو لحظه هاي خوشي ديگر صدايم نميكند

بي تو حتي عكس روي طاقچه هم نگاهم نميكند

بي تو عاشقانه هاي دل تنگم همه رنگ و بوي غم بخود گرفته اند

بي تو تنهايي با من همنشين لحظه هايم شده است

بي تو گريه امانم نمي دهد

اي با تو زنده اي با تو روشن اي با تو آزاد

اي بي تو مرده اي بي تو خاموش اي بي تو در بند

گوش كن صدايم از هق هق نبودنت پر است

گوش كن صدايم از هقهق نبودنت پر است...   .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:50  توسط دلتنگ  | 

 

 

                     هو المحبوب

     دیر آمدنم از بحر چیست خود نمیدانم 

          برای لحظه های نبودنم هیچ جایگزینی نیست هیچ

           ....................................................             .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:53  توسط دلتنگ  | 

 

 

      بسم الله الرحمن الرحیم

 

 خدا خدا خدا نمیدانم چه بگویم فقط - فقط

  انقدر خوشحالم که اگر تمام دنیا را به

   

   من میدادند اینقدر شادمان نبودم

 

   اول تا یادم نرفته از تمام اوناییکه 

    توی این مدتی که من غیبت داشتم 

 

    یادم بودنو تنهام نذاشتن ممنونم و اندازه ی 

 

    تمام دنیا و بیشتر دلم براشون تنگ شده  

     بود 

 

    از  تنهای  عزیز

     از سحر با بلاگ خدایی و نازنینش با اسم 

      مسافر خدا که یه عالمه شرمندشم منم 

       شبای قدر یادت تو  دوستای بلاگیم 

       بودم خوب من

 

       از رز  خوبم با بلاگ غریبی آشنا 

     از  ان  با بلاگ پرستوی مهاجر

      از سانای مهربون که خیلی باصفاست

      ازدریای  نازنین با بلاگ حقیقتگو

       از  سپیده ی عزیزم که خیلی لطف  

       داره با بلاگ فقط به خاطر تو

 

       از طیبه با بلاگ رویا های رنگی

       از معصومه .ث با بلاگ کشور صاحب الزمان

  

       از  نازنین که بلاگ نداره اما همیشه منو 

         شرمنده و غافلگیر کرده با کامنتای 

          خوبش ممنونم گلم

 

        از منتظر با وبلاگ بوی سیب که 

          بوی سیبش به همه دنیا می ارزه

 

        از سبز آسمونیه خودم که مخلصشم هستم

        دربست -- مگه نه ؟

        

         از یه نفر با اسم ( یکی که راه خودشوهمش گم میکنه)

 

         از مینای نازنیم که هیچ وقت فراموش نمیشه 

         به خاطر احساس پاکش

          و از ریحانه ی خوبم که برای وصف خودشو 

          وبلاگش هیچ واژه ای رو پیدا نمیکنم

          و فقط میتونم بگم  ممنونم گلم          

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:5  توسط دلتنگ  | 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

من کیستم ؟ من چیستم ؟

 

دستانم پر از خالیند

خالی از تمام آن چیز هایی که باید  داشته باشند.

 

دستانم الوده اند آلوده به آنچه که نباید  ولی انجامشان دادم.

 

من کیستم ؟ من چیستم؟

 

دو پا مرا می کشند به کجا؟! تا کی؟؟!!

 

دوپا مرا میبرند به آن راهی که نه من بلکه چیزی جز من آن را

 

می طلبد.

 

آری (( نفسم))

پاهای من بندگیه نفسم را می کنند

 

مرا کشان کشان میبرند به نا کجاآبادهای بی  سرانجام و تاریک و پر از

 

وحشت و بی برگشت.

 

اما- اما نمی خواهم _ نمی خواهم بروم – می خواهم آن یکی جاده

 

رابروم.

 

من کیستم؟ من چیستم؟

 

غرق در تاریکی و ذوب در جوشابه ی جهل  و گمراهی

 

پروردگارا تنهایم مگذار که اکنون ریسمانم پوسیده  است

 

دستم را بگیر  ( یا رب العالمین)

 

سر آغازی دوباره می خواهم برای خود

ای خدای رحمان ئ بخشنده

ای پناه بی پناهان و ای یار بیکسان

درد می دهی رضایم

فقر می دهی رضایم

سختیه راهم میدهی رضایم

مصیبتم می دهی رضایم

لیک من به خواست تو تسلیم و رضایم اما

اما برای تحمل و مقابله با تمامشان صبر هم عطایم فرما

وقدرتی تا مقابله کنم با نا امیدیهایم – با اندیشه ی باطلم

با نا منطقی هایم با اخلاق ناپسندم

آری صبرو قدرتم عطا فرما

 

 

پروردگارا :

 

معرفتی در دلم بنشان تا خودرا تا تورا تا راهم را و تکلیفم

را تمام و کمال شناخت  پیدا کنم.

 

هدفم را بشناسم و گام های خویش را برای رسیدن به سر منزل متعالی

استوارو مصمم بردارم.

 

الهی لحظه لحظه ی زندگیم را با احساس وجودت در کنارم اجین و معطر نما.

 

هدایتم کن تا در جهالت نمانم و راهی نروم که از رفتنش نادم گردم

و اگر چنین شد برای جبرانش مردانه بکوشم.

 

روشنی ای به دلم به قلبم  عنایت فرما تا تاریکی های وجودم پاک و

محو گردد و هر ثانیه ی بودنم وجود پر از کرامتت را در برم احساس نمایم و تنها از تو یاری بجویم و به رضایت تو بیندیشم.

 

< < خوب من تنهایم مگذار کمکم کن که جز تو هیچکس

 

ندارم .............................. .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:2  توسط دلتنگ  | 

سوار و پیاده

 

 

بسم رب شهداء والصدیقین

 

سوار وپیاده

ـــــــــــــــــــــــ 

 

تو سواری

من پای پیاده

 

 

میدونم تا دل خورشید

راه من خیلی زیاده

 

 

تو پرنده ای و

من تو قلو زنجیر

 

 

دستامو بگیر کمک کن

تا نشه یه موقعی دیر

 

 

دل تو آبیه دریاس

ولی من خیلی کوچیکم

 

 

میگم این قصه ی تلخو

که دلم کهنه ی دنیاس

 

 

تو مثه آیینه ای و

من مثه سیاهیه شب

 

 

یه نیگا بکن تو چشمام

تا نمیرم توی این تب 

 

                                          

 تقدیم به شهدای هشت سال مجنون بودن در دیار لیلی/ دلتنگ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 7:16  توسط دلتنگ  | 

چهره ی خوش نگار من

 

 

  ولادت حضرت ولی عصر امام زمان (عج) رو به تمام دوستان عزیز

 

              تبریک می گویم ( برای ظهورش صلوات بفرست) 

 

 

ای همه جانم زتو شیدا شده

جلوه ی عشقم ز تو پیدا شده

جام می و جام الستم تویی

وین همه دنیا شراب مستم تویی

 

ای که دلم را پی خود می بری

زین همه مه رو به جهان بهتری

ای همه شور و شرری دردلم

خورشید نهارو قمری در شبم

 

مست شوم زان نگه همچوجام تو

در عطش بوسه از آن کام تو

خط به خط دفتر من نام توست

رگ به رگ این بدنم جان زتوست

 

سینه ی من جای قدم های تو

امید من دو چشم شهلای تو

لاله ی سرخی به گلزار من

تو همچو ماهی به شب تار من

 

زمزمه ی عشق بر لب سودای من

بکرترین نقطه ی رویای من

لرزش قلب ودلم زان نگه نافذ است

عشق دیوانگیست حرف دل حافظ است

 

بر درگه او دست به دعا می برم

هرچه بگوید با عشق به جان می خرم

دست منو دامن تو ای همه کردگار من

شرم کند حیا زتو ای دل بی افتخار من

 

تا که رهایی یابم از بند جدایی و زغم

لیک ببیند دل من چهره ی خوش نگار من

لیک ببیند دل من چهره ی خوش نگار من

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 6:37  توسط دلتنگ  | 

 

 

بنام خداوند قاصدک ها و ....................

 

  

نام                        نام وبلاگ            نمره            آدرس                                                   

 

دریا                        حقیقتگو              ۲           www.hagheghatgoo.persianblog.com

 

مسافر تنها               مسافر             ۷۵/۱          www.mosaferetanha.blogfa.com  

 

آذین                   عاشق دیوانه         ۲       www.asheghedevaneh.blogfa.com   

 

ریحانه                که چی؟؟؟؟؟؟؟؟       ۲   www.reyhan274.blogfa.com                        

 

تینا                   تینا تنها               ۷۵/۱   www.tina-tanhaa.blogfa.com   

 

سپیده               فقط به خاطر تو   ۷۵/۲  www.sepidehhm.blogfa.com  

 

مهتاب              شب مهتاب  www.shabemahtab.blogfa.com ۲/۵

 

سحر             ؟                 ۵/۲          ؟؟؟                                                                             

 

 

 

 

جواب1)- چون خدا بی نهاینه - خدا فناناپذیره- بی اندازه ست- مثل آدمای مخلوق محصور ومحدود به یک تولد _ زندگی و سپس مرگ نیست

همیشه بوده وهست.

 

جواب2)- واسه اینکه سادگیه منو بفهمی ولمسش کنی- چون بدونی آدما میتونن دوتا چهره داشته باشن- یکی همون خودشون و یکی هم اون

نقابی که بعضی اوقات به صورت میزنن - ساده تر بگم یعنی خودشونو یه چیزه دیگه ای نشون میدن که من بشدت به شخصه از این جور آدما

متنفرم . ما آدما می تونیم خودمون باشیم - نه بیشتر نشون بدیم نه کمتر- فقط همون چیزی که هستیم خودمونو نشون بدیم.

بیرون و درونمون نباید با هم فرقی داشته باشه.

 

 

جواب3)- آره - حاشیه ها هاشورای سیاه خورده - آخه زندگیه بیشتر آدما- یه حاشیه ای داره که متاسفانه بیشتر اوقات رنگش سیاهه

آدما درگیر مسائلی میشن که ممکنه پیامدهای خوبی براشون نداشته باشه . یا شایدم ممکنه که این حاشیه سیاه رو یک خاطره تلخ از یه دوست

یا یه نفر که بهش خیلی اعتماد داشتی بوجود آورده آورده باشه.

 

 

جواب4)- مقدمه رو با مداد نوشتم - میشه پاکش کرد و از دوباره نوشتش - درسته ؟

درست مثل راهی که ما ادما واسه خودمون انتخاب میکنیم میخوام بگم میشه این راه رو که اشتباه انتخاب کردیم یا به هر نحو اشتباه رفتیم

عوض کرد و اون راهی رو که غلط نگارش کردیم تو دفتر زندگی مون از دوباره بنویسیم.

البته نه همه شو - صورت مسئله رو نمیشه پاک کرد - فقط اونجاهایی که جمع و تفریقامون اشتباه شده و اونجاهایی که خودمون خرابش کردیم

رو میتونیم تغییر بدیم - اینکه میگم صورت مسئله رو نمیشه پاک کرد آخه سرنوشتو خدای بزرگ نوشته - نمیشه اصلیات رو عوض کرد

اونم اصل هایی که خالق آدم تعیین کرده باشه که درمورد تغییرش هیچ تبصره و نکته ای وجود نداره چون ممکن نیست.

 

جواب5 و 6 )- (( جواب سوال 5 و 6 رو با همدیگه می نویسم))

ما آدما محصوریم - محدودیم - نمی تونیم مثل خالقمون بینهایت باشیم - بی انتها باشیم - از همون اول برای تمام انسانها مقرر شده :

تولد--------------- زندگی---------------و بلاخره مرگ * * * ما توی چارچوب نفوذ ناپذیره دنیایی هستیم که پروردگار حکیم و رحیم

و آفریننده برای ما تعریف کرده و نمی تونیم از خط قرمزش پامونو اونورتر بذاریم و یا اینکه حتی بخوایم رد شیم . ولی می تونیم همین زندگی ای

رو که داریم و در اصل هدیه ی خدای بزرگه واقعا" زندگی کنیم و در حقیقت خوب زندگی کنیم .

می تونیم همین زندگی رو خودمون به تلاش و با علم و با این همه نعمت خدادادی بهتر بسازیم و بهتر از اون تمومش کنیم - بلاخره

یه روزی همه ی ما باید دنیا رو ترک کنیم - پس هرچه آبرومندانه تر و با رضایت بیشتری تمومش کنیم راحت تریم.

تا حداقل از خودمون راضی باشیم - اما برای راضی بودن از خودمون و از اعمالمون نمیشه به هر کاری متوسل شد و اصلیت ها رو فراموش کرد.

آخه اصل های خداوندی قابل تغییر نیستن. تو زندگی خودمون باشیم این خود رو باورش کنیم - احتیاج به نقاب نیست .

لازم نیست پامونو از خط قرمز زندگی اونورتر بذاریم که زندگی رو نابود میکنیم ......................................... .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 4:16  توسط دلتنگ  | 

نخوان - بفهم

 

 

می نویسم که بفهمی - نمی نویسم که بخوانی

 

 

 

 

سلام - سلام به روی ماهت عزیز

همین اول بگم که بعدا" گلگی پیش نیاد - خودتو آماده کن قبل از اینکه بخوای بقیه ی متنمو بخونی

آخه یه امتحان در پیش داری . جوابات باید من درآوردی نباشه و نباید همینطوری و از روی

بی حوصله بودن بهشون پاسخ بدی - میدونی که اگه این کارو بکنی رد می شی و این

امتحان مثل بقیه ی امتحانات نیستش که بتونی مرداد و شهریور جبران کنی و قبول شی.

خوب : یه نفس عمیق بکش / چشماتو بازکن ( میتونی یه آبی به سروصورتت بزنی)

حواستو قشنگ جمع کن چون هیچ عذری پذیرفته نیست - آهان / پس دقت کن.

( همه ی سوالات من در مورد این عکسیه که خودم گرفتمش و آپ کردم اینجا)

 

(هر سوال ۱ امتیاز وجمعا" شش امتیاز)

1_ بگو ببینم میدونی چرا دو طرف اون خط کشی ای که وسطش نوشتم ( بنام آنکه مرا با امید به فرداهایی روشن آفرید)

باز هستشو من نبستمش هان ؟؟!

2_ دیگه اینکه بگو ببینم میدونی چرا این برگه اینقد ساده و شاید یکم قدیمیه و من توی همچین ورقی نوشتم؟؟؟!

3_ حالا بگو ببینم میدونی چرا حاشیه های اون کادری که توش نوشتم مقدمه هاشورای سیاه رنگ خورده - آره میدونی ؟؟؟؟!

4_دیگه اینکه بگو متوجه شدی چرا کلمه ی مقدمه رو با مداد نوشتم ولی بقیه ی چیزارو با خودکار کشیدم یا نوشتم - میتونی بگی؟؟؟؟؟!

5_ میدونی معنیه خطا ی قرمز رنگی که دورتادور اون کادر مقدمه کشیدم چیه - میتونی بگی معنیشو؟؟؟؟؟؟!

6_و آخرین سوالم اینه که ببینم میتونی بگی که چرا اون کادری که توش نوشتم مقدمه چهار طرفش بسته هست و هیچ جای بازی نداره ؟؟؟؟؟؟؟!

***

حالا یه سوال دیگه که البته هیچ ربطی به امتحانتون نداره و فقط می خوام بدونم چقدر حواست جمع بوده اون اینکه:

یه چیزی تو متنی که کلا" بالا نوشتم به طور صعودی زیاد شده اگه تونستی بگی چیه معلومه حواست کاملا" جمع بوده -

( البته جوابش خیلی خیلی ساد ه وآسونه ).

می تونستم جواب سوالا مو همین الان بدم ولی خیلی خیلی دلم میخواد بدونم نظر شما در مورد این سوالا چیه

برام خیلی مهم و با اهمیت که بدونم شما چی فکر میکنین و جوابتون به سوالا ی من چیه .

خلاصه ازتون خواهش میکنم یا اصلا" جواب ندین یا اگر هم تمایل دارین به جواب دادن لطفا"

جدی باشین و با حوصله و تفکر جواب بدین . قبلش از همتون ممنونم عزیزای مهربون.

<<<یادت باشه گذشته تموم شده / آینده هنوزنیومده/ و این همین الانه که میتونی اون چیزی رو که می خوای برای داشتنش تلاش کنی.>>>

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:32  توسط دلتنگ  | 

اندوه غریب

                                                               

 

امشب سکوتی محض مرا در خود غرق وگمو دیوانه کرده

دلشوره های طلو ع صبح فردا آرامش را با تنم بیگانه کرده

امشب صدای یک مسافر از شهر شهادت می آید به گوشم

ندای پر زشکوه ی یک شقایق که سقف صبرم را ویرانه کرده

امشب بیزارم از خود زین همه اندیشه های هیچ وپوچم

زین همه حرص و حسرت های بیجا که زندگی را درتنم بی کاشانه کرده

امشب خودنویسم از برای ثبت دل تنگی های من جوهر کم دارد امشب

انگار در اتاق ذهن من واژه های یاس ودلمردگی لانه کرده

امشب صدای تیک تاک های ساعتم آهنگ مرگ روحم را می نوازند

نمیدانم که شاید امشب اندوه غریب بی تو ماندن کنج سینه ام خانه کرده

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 7:7  توسط دلتنگ  | 

وصف حال عاشق

 

 

عقل و دل

 

مرگ هر لحظه با اشتیاق انتظارم می کشد

فکر آنی تنها ماندنم آتش به جانم می کشد

یک صدای آشنا در گوش من پیچیده است

انگار باز هم غم تار خودرابر تنم ریسیده است

در گلویم بغضی فغان دارد ز دردهای دلم

من کنون از دنیای واختیار خود ولم

در کشوقوس دل وعقلم تنگ است نفس های تنم

 

                  

 

من با دل و سودای عشقش حال در جنگی تن به تنم

نمیدانم فاتح این میدان عقل است یا که سودای دلم

عشق من با عقل معنی می شود یا که سودای دلم

یک نظر بر دل کنم پریشان و زار و خسته است

عقل هم سر در گریبان دست و پایش بسته است

آه که جانم بر لب رسید از این همه جنگ و گریز

دل فریاد می زند تا نجات جان عشق او با عقل دارد ستیز

عقلم دگر خاموش و لال و درمانده است

در جواب ان همه اصرار دل او دگر وامانده است

اری دلم در میدان عشق و دلدادگی پیروز شد

تارو پود ظلمانیش پر زنوروروشنی چو ن روز شد

عشق فریادی کشید در گوش جسم و جانم

که بی حضور دل من آواره ای بی مکانم

 

                                                             قربون همه ی شما :

                                                                                              یک مسافر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:51  توسط دلتنگ  | 

خاطره ی آنروز ها

 

 

پسرک یه تیکه نون خشکو هی بین دوتا دستاش که خیلی هم سیاه وکثیف بودن اینور و اونور میکرد

بهش نگاه میکرد و بعضی وقتام یه ذره خیلی کم ازاونو لایه دندون میگرفتو میخورد.

انگار دلش نمیومد که تنهایی نون رو بخوره - آخه کنارش یه بچه کوچیکتر یه دختربچه ی تقریبا" 5 یا شایدم 6

ساله کنار مادرش به دیوار پیاده رو تکیه داده بود که شاید پسرک میخواست یه کمی از نونشو به خواهرش بده.

چند لحظه ای طولانی طوری که اونا متوجه نشن از پشت یه ستون برق زیر نظر گرفتمشون.

واقعا" غمناک بود - آخه داشتم یه واقعیتو میدیدم که گاهی وقتا مسولین کشور بودنشونو انکار میکنن.

اونقد ناراحت شدم و دلم سوخت که یهو بی اختیار گریم جاری شد و زودی پاکش کردم که بقیه ی عابرا

نفهمن.

آره درست فکر کرده بودم پسرک با دلسوزی نصفی از نونی که بین دوتا دستاش از سرمای هوا خشک شده

بودو داد به دخترک کوچولو و منم یه ذره خوشحال شدم.دخترک یه لحظه به نصفه ی نون نگاه کردو بعد اروم آروم

خوردش.

از اون همه عابرایی که اون موقع روز توی یه خیابون اصلی شهر در حال رفت وآمد بودن فقط بعضیاشون

(شاید از هر ده نفر یک یا دو نفر)یه سکه یا اونایی که دیگه خیلی کمک میکردن یه اسکناس 50 تومنی

میذاشتن روی یه تیکه پارچه ی سفید رنگ که جلوی پای زن میانسال پهن بود و بعدش بدون اینکه چیزی

بگن رد می شدنو میرفتن.

با خودم فکر کردم این همه فاصله ی طبقاتی واسه چی؟ این همه تقاوت آخه چرا؟

چی میشد همه ی آدما توی یه سطح معمولی و مثل هم زندگی میکردن.

دخترک انگار خوابش میومد - سرشو گذاشت روی پای مادرش و یواش یواش چشاشو بست.

پسرک هم که توی یه پلاستیک یه قوطی واکسو یه فرچه ی واکس زنی داشت از روی زمین کنار مادرش

بلند شد و لباساشو با دوتا دستاش تکوند و شروع کرد به داد زدن - واکسی - واکس میزنم ..................

جلوی عابرارو میگرفت و از اونا خواهش میکرد و التماس میکرد که بذارن کفشاشونو واکس بزنه-

و برق بندازه.

دلم بد جوری گرفت - آخه مگه میشه ؟ اه - خوب بذار کفشاتو واکس بزنه - مگه چی میشه؟

اینو چند بار تو دلم تکرار کردمو دیگه طاقت نیاوردم رفتم جلو!

تا پسرک دید که من دارم بهش نزدیک میشم گفت : آقا تورو خدا واکس بزنم - بخدا برق میندازم-

پولش زیاد نیست فقط 100 تومن میشه - واکس بزنم دیگه...........................................

منم که واسه همین اصلا" رفته بودم جلو گفتم آره بزن.

حسرت تو چشمای پسر بچه موج میزد - فکر کنم چند وقتی بود که کفشی واکس نزده بود.

تو فکر بودم که یهو گفت : آقا میشه پاچه ی شلوارتونو بالا بگیرین تا واکسی نشه .

ازش پرسیدم : چند سالته آقا پسر ؟ گفت کی ؟ من؟ من 11 سالمه .

درسم میخونی؟؟ نه - یعنی چرا خوندم ولی فقط تا کلاس دوم .

فقط دو کلاس آخه چرا؟؟ جواب داد: نمیدونم -

بابات کجاست ؟ که یه مکسی کردو بعد گفت : بابام؟ بابام تو یه تصادف مرده .

راست میگی ؟؟؟؟؟ آره آقا باور کنین - میتونی از مادرم بپرسی.

نه باور میکنم.

ترسیدم زن ناراحت بشه - واسه همین دیگه به سوالام ادامه ندادم.

یهو پسرک گفت : آقا بفرمایین تموم شد- ببینین خوبه یا نه؟

آره عزیزم خوبه - خیلی تمیز شده دستت درد نکنه_ قربون شما

ببخشید میشه صد تومن.

منم یه اسکناس دویست تومنی از توی جیبم در آوردمو هنوز نبرده بودم طرفش

که با همون صدای نازک بچگیش گفت : خورده نداشتین ؟؟؟؟

منم گفتم نه نمیخواد بقیه اش باشه واسه خودت- پسرک پولو گرفتو بهم گفت:

خیلی ممنون - دستتون درد نکنه.

بعد که میخواستم برم مادرش یه نگاه به من کردو گفت آقا دست شما درد نکنه

زحمت کشیدی - - - نه مادر مزد کارشو دادم--- خدا عمرت بده داداش.

دختر کوچولوی آرومو می دیدم که با اون صورت معصوم و نازش تو بغل

زن خوابش برده بود - یه مکس کوتاه کردمو در حالی داشتم از اونجا دور

میشدم صدای پسرک هنوز به گوشم میرسید:

آقا تورو خدا واکس بزنم : نه عزیزم عجله دارم تازه واکس زدم.

خانوم می خواین کفشتونو واکس بزنم : نه!

واکسیه - واکس - برق میندازیم ها ............................................!

و من در هجوم نابود کننده ی سیل اشکهایم و آوار سنگین بغضم دورتر و دورتر شدم.

 

 

                              قربان تو ...* دلتنگ *

                                     

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:39  توسط دلتنگ  | 

خاطره ی انروز

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:39  توسط دلتنگ  | 

بوی نرگس می آید

 

 

تا به کی به دل وعده ی آدینه ای دیگر را بدهم ؟

اصلا" دل هیچ

تا به کی خود را به ظهورت در جمعه ای دیگر دلخوش کنم- تا کی؟

تا کی هر شب کنار پنجره ی اتاق ستاره ها را از برای روزهای نبودنت بشمارم؟

تا به کی قاصدک را بی خبر بپذیرم- تا به کی؟؟؟

میگریم- هرگاه اسمت را بر زبان میرانم

آری میگریم و میگریم اما باز در انتظار

بیا - بیا و سرزمین حضور را پر از عطر ظهور کن

دنیا در انتظار توست.

من فدایت ای شاخه نباتم - ای همه ی جان حیاطم

بیا ودل تنگم را زغم برهان که دیوانه ام.

بیا - بیا و این شب های سرد و بی فروغم

و روزهای پر زتکرار و پر از دوروغم

را پایان ده که دلم را دیگر تحملی نیست.

در چند قدمی بوی نرگس می آید

نه- بوی باغی پرزنرگسی می آید

اطرافم را مینگرم نه باغی است نه نرگسی

آخر تو کجایی که نمی بینمت؟

بیا - بیا و پرده از چشمانم بگیر تا حقیقت را

ببینم تا عشق را بنگرم تا بوی خدا بپیچد.

بیا که دلها خون است ازین زمانه ی تار

از دلهای پر ز گردوغبار

ازین همه چشم های دروغ و سرد و بیمار

دلم شکسته است

چشم هایم بسته است                                     

دستهایم گره خورده است

و پاهایم بی توان و خسته است

دفترهایمان خالی ازجمله ی مهر- پرازخطوط درهم شکسته است

 

ساعت هایمان تنها وتنها به امید صبح آدینه ظهور دل بسته است

و کبوتر نگاهمان بر بام جمکران عمریست به انتظار نشسته است.

کی خواهی آمد ای عزیز دل؟

کی نقطه پایان انتظار است و نقطه ی شروعی از سپیده دم ظهور؟

من باز هم میمانم در انتظار - شاید رویی بنمایی.

ای همه ی بغض های در گلو مانده ام و ای تمام باران های جاری بر

گونه ام من می مانم منتظرت : بیا - بیا - بیا ......................... .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 5:53  توسط دلتنگ  | 

چندیست دیگر.........

 

 

چند یست دیگر قاصدک به حیاط خانه مان سر نمیزند

شاید خبری برای من ندارد که برایم بیاورد هدیه.

دمی ای سپیده ی صبح بیاو در اتاق من مهمان شو که تاریکیه محضی دارد این خانه ی من.

دلم برای قار قار کلاغکان تنگ است بر روی درختی بلند جلوی حیاط مان که سالهاست

سایه ای گشته چون پدر بر سر بام خانه و اهلش.

دلم برای باغچه ی پراز یاس و بوته ای فلفل و رزی توی گلدان کنار پنچره اتاق تنگ است.

تا سرمست شوم زبوی خوش یاس و بچینم هرزه ای علف ز پای رز مهربان و پر شود مشامم

ز بوی تند فلفل.

تنگ است دلم برای آب دادن به شمعدانی و شاه پسندو رونده ی توی راهرو.

دلتنگم برای طاقچه ای که عکسی بر دست راستش داشت و هر روز دیدن و گاهی بوسه ای

بر صورت خندان و پیرش.

دلم تنگ است برای زیر زمینی که گاه شبها ترس از رفتن به درونش.

حتی دلم تنگ است برای مورچه هایی که هر عصر از بحر جستن طعامی زمین خاکیه

حیاط را زیرو رو میکردند ومن گاه کمک می رساندم و گاه ناخواسته می آمد زیر پایم

و من ناراحت از این اتفاق.

دلم تنگ است برای دیوارهای حیاط مان که آنقدر کوتاه قد بودن که حتی می توانستی

با کمی قد بلندی با دیدگانی تیز کرده کوچه را بنگری.

آه که دلم چقدر تنگ است و تنگ است .

لیک حال اینجا میان این عروسک های ظاهر نمای سربه فلک کشیده ی لال محبوسم.

اتاقم دیگر طاقچه ای ندارد که عکسی دیدن و گاه بوسه ای.

حتی سرخی شمعدانی و متانت شاه پسند و زندگیه رونده راهم ندارد.

تمامش مصنوعیست .

دیگر درختی نیست که سیه چثه را با سنگی از برای قارقارش بپرانم.

دیگر توی کدام حیاط زیر باران خیس کنم پوست کویر زده ی دلم را و شاید با آسمان ببارم.

این روزها حجاب پنجره را که ز سرش میگیرم دیگر نور صبحدمان چشمانم را نمی زند تیزهیچ

جایش سایه ی سیاه ودلگیر ظاهر نمای روبرو می افتد توی اتاق تاریک و تاریکتر میشود دلم.

دیگر نیست شوق لحظه ای که مهربان بابای خانه در را بزند و فرشته ی کوچک خانه ی بهشتیمان

چون پروانه ای در را بگشاید از برای سلام و خدا قوت و گه گاه گرفتن هدیه ای از مهربا ن بابا

که فقط یک حس سرد و آرام و بی شوق از پشت گوشیه اف اف می پرسد کیست و حال تنها کافیست

انگشت خودرا روی دکمه ای که سبب کشتن آن شوق است بفشاری تا در باز گردد.

حتی مادر بزرگ هم هر وقت به خانه مان می آید شکایت میکند از پلکان پر طول و درازش که نفسش

را میگیرد.

همه ی چیزها مصنوعیست و ظاهری شده اند. حتی سلام هایمان به صمیمیت قبل نیستند - خنده هایمان هم

و گاه گریه هایمان نیز.

انگار اینجا آدمها بیگانگانی از دنیا یا اصلا" سیاره ای دیگرند و شاید چشم دیدن هم را ندارند.

کجاست سلام و احوالپرسیهای گرم توی کوچه ی بهشتیمان

گپ و گفتگوی گاه طولانی زمان مادر با زن همسایه

و آخ که چه دلتنگم برای آب پاشیه جلوی حیاط که بوی بلند شدن خاکش حالم را دگرگون و خوش می ساخت-

گویی دنیایم تغییر میکند.

دیگر خبری نیست از آن گربه ی آرام لب دیوار که گاهی می آمدو بی هیچ ترسی کنارم می نشست و دست

نوازش مرا می طلبید و منهم نثارش می کردم.

دیگر خبری نیست از شله زرد و آش نظری همسایه ها - دیگر بوی حلوای صبح های پنجشنبه هوای کوچه

و مشام رهگذران را پر از یاد ستاره های آسمان و دعایی از برای آمرزششان نمی کند.

صدا فقط صدای ماشین های رنگا رنگ و شیک و بو فقط بوی دود و ادکلن و گاه......................... .

دلتنگم برای دیدن لحظه ای به نظاره نشستن ماه از چشمان اتاقکم که گویی اینجا آشمانش ماه را به

مهمانی سفره ی شب و ستاره و عشق دعوت نمیکند.

دلم برای تاک پر برگ وباری که با بازیگوشی هایش به هر جایی سر زده است و سایه بانی کوچک برای

تن خویش ساخته و هر وقت که وارد حیاط میشدم بی اختیار مهره ای سبز رنگ را زیر گام هایم میدیدم.

اما اینجا مردمانش خشکند چون سنگ و بیگانه چون غریبی در غربت سرایی دور از این خاک و آب.

اینجا هوایش شوق نفس های زندگی ندارد و دیوارهایش مرا یاد زندان تنهایی و حصاری میان قلبها می اندازد.

اینجا درختی نکاشته اند تا برگ خزانیش را لای کتابم خشکانم و به یادگار نگهش دارم یا به هدیه دهم.

انگار برایم عادتی گشته بود که سپیده ی صبح از دریچه ی رو به خدای اتاقم به خورشید آسمان سلام بگویم و

دستی تکان دهم .

انگار او میدانست آن صبح آخرین دیدارو آخرین دست تکان دادن است و برای همین گریست و دلم شکست

زیر باران شبنمش رفتمو خیس گشتم و عاشقش گردیدم که این گونه برایم میبارد و گریستم.

گریستم نه تنها از آن باب که شاید دستانم دیگر دست گرمش را نفشارد بلکه از باب دور شدن از تمام

خوبی های خانه ی بهشت گونه ام و خاطره گشتن تمام روز و شبهایش - درو دیوارو حوض آبش و..... قاصدکش.

دلتنگم برای آجر هایش حتی.

آنجا گل هایش بوی عشق و محبت و وفا داشت و حال اینجا بوی چسب و گاهی رنگ است و هیچ نیست جز حسرت

و فاصله

( عکس و شعر را در ادامه ی مطلب ببینید و بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 7:49  توسط دلتنگ  | 

بدون شرح

 

 

یک ساعت و بیست دقیقه گذشته بود و زن هنوز توی اتاق عمل بود.

نگرانی و اضطراب و تشویش توی صورت دختر جوون و برادرش موج میزد.

مرد هم مدام توی سالن جلوی درب اتاق عمل بیمارستان قدم میزد و هی ذکر میگفت

و دعا میخوند: الهی به امید خودت_ کمک کن سالم بمونن آمین.

دختر رو به آسمون گفت: ای خدا مادرمو به تو میسپرم کمکش کن.

پسرک هم که سنی نداشت رفت تو بغل خواهرشو آروم گرفت

که یهو دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و دخترو پدر سراسیمه به طرفش رفتن و دختر

پرسید :

آقای دکتر ! چی شد حال مادرم چطوره؟!

پشت سرش مرد دراومد و با لحنی سریع گفت: حالشون خوبه که ؟ آره؟؟؟؟؟؟

دکتر جواب داد : آرامش خودتونو حفظ کنین و به اعصابتون مسلط باشین

بعد با یه لبخند رضایت گفت : بله بله بله - هردوشون سالمن خداروشکر.

هم مادر هم بچه تبریک میگم آقای امیری - دختره ! شیرینیه ما یادتون نره.

دختر خدارو شکر گفت و هردو با پدر یه تشکر جانانه از دکتر کردن.

وبعد بچه رو که میبردن اتاق نوزادان خانم پرستار گفت: دختر خانم این خواهرتونه

دختر روشو برگردون بطرف پرستار: وای چه نازه - الهی آبجی بمیره- ملوسکم.

 

تولدت مبارک تپش های قلبم ای مادرم.

تولدت مبارک ای ساحل نشین دل دریاییم مادر

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 6:46  توسط دلتنگ  |